...مسافرت پسری...
بالاخره پسر گل به قولش وفا کرد وهمراه مامان و بابا رفتن خونه خاله جون.البته عمه کوچیکه هم همسفرشون بود.داشت میرفت خونشون.تو راه حسین هی صدا میزد عمهههههه و عمه میگفت جان تا رسیدن خونه خاله جون.تو اون چند روز کلی بهش خوش گذشت.با خاله بازی کردن.شیطنت کرد.ددر رفتن عصرا با کالسکه میرفتن تو خیابونا و وقتی هوا تاریک میشد برمیگشتن خاله کالسکه رو هل میداد و برای جوجو شکلک در میاورد.جوجو هم از خنده ریسه میرفت و داد وبیداد راه می انداخت. خاله براش خوراکی میگرفت و پسری میخوردشون. تا جمعه شد و بابایی که دلش واسه پسری ومامان تنگ شده بود اومد دنبالشون قبل رفتن با هم رفتن باغ وحش.حس...
نویسنده :
مامان زهرا
20:07



